یادداشت عاطفه رضوی در بازنگری فیلم نرگس - وبلاگ عاطفه رضوي وبلاگ عاطفه رضوي


چرا ‌دلم ‌برای ‌نرگس ‌تنگ ‌شده؟

 بهانه‌ی نگارش مطلبی درباره‌ی فیلم نرگس سبب شد پس از چند سال ـ شاید 19 سال ـ باز به تماشای آن بنشینم. فارغ از هر پیش‌داوری و تعلق خاطر شخصی، نرگس برایم همچون پدیده‌ای جلوه‌گر شد.

اگر قرار بود حسب قاعده‌ای منطقی مرا به گذشته‌های دور ببرد، اتفاقا پرتاب کرد به آینده و از این روزهای غبارآلود که تمام لنزها را کدر کرده، عبور داد. واداشت به خودکاوی و به ارزیابی کارنامه‌ام در بستر سینمای ایران. واداشت به تفکر در مورد نسبت من با سینما، نسبت نرگس با سینمای امروز، و نگاهی عمیق‌تر به جریان امروزین سینما، واداشت به اندیشه در قبال تعهد و مسئولیت هنرمند در دوران باردهی و خلاقیت.


 

حجم انبوهی از مفاهیم به مخیله‌ام هجوم آوردند، آنچنان که قلم را یارای آوردنش بر کاغذ نبود. احساس کردم اگر ننویسم از ذهنم خواهد رفت و توان محصورکردنشان در حصار کلمات را ندارم. لذا مصمم شدم که تنها به شکلی فهرست‌وار پشت هم ردیفشان کنم. آنچه از این کنکاش من و قلم، من و نرگس، من و سینما و من و حیات حرفه‌ای‌ام در شتاب پیش‌برنده‌ی قلم جاری شد، بی‌هیچ تقدم و تأخر اینهاست که در پی می‌آید:

 

پس چرا نرگس به چشمم غریبه می‌آید؟ از آن روست که طی این‌همه سال‌ به‌ندرت دیده‌ام شخصیت‌ها در سینما تا این حد واقعی، باور‌پذیر و ترجمانی از واقعیت‌های اجتماعی باشند. غریبه می‌نمود، که امروز دیگر شخصیت‌ها رنگ بی‌رنگی دارند و چون بر پرده می‌افتند بیشتر بزرگ‌اند تا ملموس، از‌آن‌رو که اگر غمی دارند از تمایلات ماهواره‌ای تجاوز نمی‌کند. دیدم نرگس از‌آن‌رو که قابل لمس است دور است، از من و از سینما.

دیدم این فیلم چقدر حرف‌های گفته و نگفته دارد، سکوت‌ها و نقاط سپید بین واژگان فیلمنامه‌اش و منزلت بغض‌های نجیبانه‌اش در بین دیالوگ‌ها چه پرحرف‌اند. چه فیلم شریفی است. چقدر انسانی است. چقدر ایرانی است و چقدر زنانه است در عین حال که حرفش را مردانه می‌زند. چقدر خودِ رخشان بنی‌اعتماد است فیلم نرگس، در عین تپش درونی‌اش- آرام و باطمأنینه.

الان که به گذشته می‌نگرم، به انتخاب‌هایی که کرده‌ام و انتخاب‌هایی که شده‌ام، به‌هیچ‌روی خجل نیستم. اگر بیست فیلم افتخار‌آمیز در این سال‌ها خلق شده‌اند در شماری از آنها سهیم بوده‌ام و یکی از آنها نرگس است. نه از‌آن‌رو که درش ایفای نقش کرده‌ام، بل ازآن‌روی که درش زیسته‌ام.

دیدم با آنان که می‌گویند می‌شود این سینما را نداشت، همچون بسیاری از کشورها که سینما ندارند در چند نکته اتفاق نظر دارم و در یک نکته اختلاف. من هم باور دارم سینما و بدنه‌ی آن به جای فربگی به سمت لاغری می‌رود و باری‌به‌هر‌جهت. من هم باور دارم سینمای امروز ما حالت بچه‌های عجول را دارد، که مدام دستپاچه است برای رسیدن به شاید هیچ و... اما تنها یک اختلاف با آن نظر دارم که از اتفاق مبنایی است و آن این‌که آنها که خواهان حذف سینما هستند مشکلشان حذف سینمای مؤلف است، سینمای نقد است، سینمای دردمند و فکورانه است. با امثال نرگس هم کنار نمی‌آیند. شاید، و مگر همان روزها به لسان و قلم نگفتند این معنا را؟ بگذریم. 

 دیدم نرگس آه و ناله نمی‌کند. به تمامی قامت زن است با تمام وجود. شرف دارد. نجیب است. اهل زندگی و مقاوم است. پپه نیست. خودش است. همان که باید. 
 

 در این جغرافیای زیبا که نامش ایران است، بسیار اتفاقات میمون و خوش رخ می‌دهد که باید رخ دهد. اما بسیار وقایع ناخوش نیز هست که روح ساکنانش را درهم می‌کند و اگر ابتدایی‌ترین رسالت هنر سینما نقد آنها نباشد، پس چیست؟ این درست است که از دهه‌ی هشتاد میلادی به این طرف با گسترش رسانه‌ی تلویزیون و فراگیرشدن ماهواره‌ها، سینمای جهان عموما کاری جز سرگرمی و به‌اعجاب‌واداشتن مخاطب ندارد و کم و اندک‌اند سینماگرانی که جهان آرمانی خود را بر پرده‌ی نقره‌ای فریاد می‌زنند، ولی واقعیت این است که سینمای ما اگر رمز بقایی دارد در گرو دغدغه‌‌ی هنرمندان بزرگش است. ابزاری معجزه‌گر است و رسانه‌ای مؤثر، که جهانی بهتر می‌سازد- با نفوذ و نجابتی که دارد، با تعهدی که بر دوش لرزانش هموار می‌کند. 
 

ما هنرمندان زن بسیار داریم، سینماگران زن زیاد داریم، در هر حرفه و جایگاه، فیلم‌های زنانه هم بسیار داریم، اما چرا این‌همه سال است دیگر فیلمی که همچون نرگس بر بنیان‌های خانمان‌برانداز زندگی تلنگر بزند و برج‌وباروی باورهای غلط را فرو بریزد، کم است؟ 
 

 دیدم در این فیلم و فیلم‌های دیگر همه چه ساده بوده‌ایم و زلال. چه ژرف بوده‌ایم و مؤمن، مؤمن به خود و کار. چه عاشق بودیم. باور دارم آنچه نرگس را نرگس کرد چنان‌که امروز هم درباره‌اش سخن می‌گوییم، مناسبات جاری امروزین نبود. امکانات فنی ویژه هم نبود که اگر بود اکنون تمام قواعد سینما رشد کرده و حرفه‌ای‌تر شده است. (فقر سینمای آن روزها که مشهود‌تر بود!) پس چه بود در پس این لحظه‌ها که این‌گونه کنار هم آمدند تا جاودانگی یک اثر را تضمین کنند؟ فکر می‌کنم همانا سادگی و عشق است، بی‌پیرایگی و همدلی.

 

 

تمام توان‌ها با اشارت رخشان بنی‌اعتماد جهت گرفتند و همسو شدند تا نرگس زاده شود؛ تا امروز ما برای تولد هزارباره‌اش مطلب بنویسیم و تا سینما سینماست از سر تکریم در خصوصش سخن بگوییم و بر خود ببالیم از باب سهم در خلقش. نه آن‌که امروزه عشقی نیست، نه آن‌که امروزه روز سادگی نیست؛ شاید تعاریف از پدیده‌ها دگرگون شده است. هر دوره و زمان اقتضائات خاص خودش را دارد. مقایسه نمی‌کنم، که هر نسل میزان و ترازوی خود را دارد برای سنجش سلیقه. هرچه هست امروز تعریف دیگری برای عشق و سادگی در حرفه وجود دارد. حداقل می‌توانم بگویم این تعاریف با مذاق من سازگار نیست. طعم دلخواه من آن بود که شد؛ باز هم بشود خرسندم می‌کند.

 

 

حرف من این است که چه‌سان سادگی را وانهادیم و گفتیم پیچیده‌تر بگوییم، اما دیگر انگار حرفی و مجالی برای گفتن نداریم. نه آن‌که حرفی نیست، هست، اما دیگر انگار از جنس واقعیت نیست. فرهنگ و ادبیات ما سادگی در بیان را به ما نیاموخته؛ اما پنهان‌شدن پشت سنگر پیچیدگی از زور نفهمی‌ها یا ترس را هم هرگز توشه‌ی راهمان نکرده است. این فرهنگ به ما آموخته که حرف اگر حرف است لاجرم خود راه نفوذ و بر دل‌نشستگی خود را پیدا می‌کند. نرگس و امثال آن چنین کردند. 
 

 آنچه نرگس بنی‌اعتماد را ماندگار کرد صداقت بود و دوری از شعار بود. نه که شعار بد باشد، که اصولا انسان بی‌شعار انگیزه‌های تداوم حیاتش را وامی‌نهد؛ اما شعاری که پس‌اندازی از شعور با خود داشته باشد. آنچه سینمای امروز را به سمت ورطه می‌کشاند بی‌پشتوانگی شعارهای پرشتاب و زودگذر است که مهر تاریخ مصرف حک می‌کند بر کالاهای هنری. 
 

 این بار دیدم نرگس علی‌رغم اندوه بی‌پایانش چه نشاطی به مخاطب می‌دهد از واگویه‌ی دردهای ملموس، و مگر هنرمند رسالتی جز این دارد؟ اینها را که گفتم دلیل آن نیست که راه بیفتیم و نرگس‌ای دیگر بسازیم، ما باید بدانیم زندگی در سلامت و آرامش در پناه عقل و درایت چه لحظات شیرینی با خود دارد. ما زاده شدیم تا زندگی والایی را تجربه کنیم، اگر گاه جز این است، اشکال از ندانستگی ماست. سینما، این پدیده‌ی معجزه‌گر قدرت این را دارد که به ما زیستن در ‌شأن آدمی را بیاموزد. 
 

 این درست است که حسب ظاهر، سینمای ما از ابتذال رایج، از خشونت و بی‌بندوباری معمول جهان عاری است، اما همین نیز نیاز به مراقبت کامل دارد. تجلیل و بازخوانی نرگس و فیلم‌هایی از این دست واجد ویژگی یاد‌آوری است، تا بدانیم و باور کنیم این سینما نیازمند مراقبت و تربیت است. اگر به حال خود رهاش کنیم تمام افتخارات گذشته‌ تبدیل به نقاط تاریک و مبهم کارنامه‌اش می‌شود. و این‌گونه ‌است که سینمای بی‌هویتی از راه می‌رسد و سهل‌پسندی و بی‌دردی را رواج می‌دهد. و تازه بر سر مخاطب منت می‌گذارد که این است آنچه باید. 
 

 راستی، چرا دلم برای نرگس تنگ شده بود؟ کاش سینما سعه‌ی‌صدری بیش از این داشت و کاش رخشان بنی‌اعتمادها امکان ساخت نرگس‌ای دیگر از جنس زمان را داشتند چراکه امروز بیش از گذشته نیازمند آنیم...

 

منبع:

نشریه 24 - شماره 12

 

 

 

 

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نیلوفر | نظرات () |

www . night Skin . ir